تبليغاتX
دوست دیرینه

دوست دیرینه

دوستی دیرینه از سرزمینی دوردست در رویا

بازگشت

سلام و صد سلام به همه دوستان عزيزم كه خيلي دلم واسشون تنگ شده بود!

غيبت طولاني مدتم رو ببخشيد.راستش هيچ حرف تازه اي براي گفتن نداشتم.شای

د هم انگيزه اي براي نوشتن مجدد وجود نداشت.اما بعد از يك ماه و نيم به اين موضوع

 پي بردم كه اگه آدم بخواد حرف دلش رو بنويسه دستشو كه به قلم ببره حرف خودش

 مياد و صفحه سفيد دلتنگي ها رو سياه ميكنه.فكر كنم آدم با نوشتن ميتوه خودش

 رو از حصار تنگ سكوت و نگفتن ها نجات بده.پس مي نويسم!حتي يك خط. حتي يك

 جمله و گاهي به اندازه يك كلمه.البته اين انگيزه مجدد براي نوشتن رو با پشتيباني

 دوستام به دست آوردم.

لحظه ها خيلي زود گذشتند. لحظه به لحظه به لحظه قبل از اون لحظه اي فك

ر ميكردم كه ممكن بود هر لحظه اون يه لحظه خاطره انگيز باشه.جدا گذشتن.

 گذشتن؟باورش سخته. اما بر نميگردن.آخ خ خ خ خ!بر نميگردن! باز هم غمگين بود!

نترسيد. باز حرف غم رو نميزنم كه خم به ابرو هاي عده اي بياد يا خنده از رو لباي

 عده اي محو بشه.اين حرفا مهمون دفتر اسرارم هستن.يه دفتر اسرار كه غم و غصه

 و كينه و ناراحتي و نفرت و ... و... رو اونتو جا دادم.

اگه يادتون باشه تو نوشته هاي قبلي فرياد ميزدم.اما الان ترجيح ميدم بي صدا

 باشم.ترجيح هم ندم صدايي نيست كه بخواد فرياد بزنه.يادمه اون موقع تلاش ميكردم

 كه منو ببينن! مي خواستم چشماشونو وا كنن.اما الان ترجيح ميدم چشمامو بندم

 كه ديگه هيچ كدومشونو نبينم.يادمه اون موقع به ادامه راه فكر ميكرم. اما الان براي

 خودم حد تعيين كردم. از اون حد جلوتر نميرم.يادمه اون موقع ميخواستم پرواز كنم.ام

ا الان ميخوام پر باز كنم.اما تنها چيزي كه از اون موقع تا الان تو ذهن من مونده و من

 هنوز بهش فكر ميكنم اينه كه دست تو دست هر كسي گذاشتم يه عهدي رو

باهاش بستم.پس سر اون عهد هستم.

بگذريم!فكر كنم گذشتن از اين مسائل بهترين بهترين كار باشه.يكم بريم جلو برسيم

 به يه دنياي تازه!كاش دنياي تازه هون دنيايي باشه كه سهراب تو ذهنش طراحيش

 كرد.يه حياط نقلي با يه عالمه شب بو و يه كاج بلند،يه سرو سرسبز،يه پنجره،يه آب

 روون،يه گياه خوش بو،يه زمين پر از علف،يه حوض پر از ماهي،يا باغچه روشن،يه

 آسمون بالا سرمون،يه زمين خاكي زير پامون،يه نسيم خنك رو صورتامون،يه دست

 مهربون رو شونه هامون،يه بوي چاي تو خونه هامون،يه خداي مهربون تو دلامون و ي

ه صداقت و صفا تو نگامون.سفره افطارو ميچيديم با دوستامون،نون و پنير و سبزي و

 خرما و ماست و چاي و شله زرد و يه عالمه ياس سفيد هم رو سفره هامون،عمه و

 دايي و خاله و عمو هم خونه ما مهمون،صداي خنده دختر دايي و پسر عمومون

 ميرفت تا كهكشون،مادربزرگ با قصه هاش محبت تعارف ميكرد بهمون،باباهامون

 خاطره هاي جنگو ميگفتن ميون غصه هاشون،مامانامون خاطره هاي صبرو ميگفتن

 ميون حرفاشون،همه خندون بوديم و خنده خودش ميومد رو لبامون،آخ چه صميميتي

 پر ميزد بين اينهمه مهمون!

اي كاااااش...!

بعد از مدتها نوشتن حرفها مل طومار ميشن.اگه خستتون كرد ببخشيد.

تو اين ماه رمضوني ما رو از دعاي خودتون بي نصيب نذاريد.

خدانگهدار. التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 17:25  توسط هانیه  | 

روز پدر مبارک

تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی و… بسیار سخت است

پدرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 13:55  توسط هانیه  | 

حرف ها دارم اینک...اما بزنم یا نزنم؟

حرف ها دارم اینک اما... بزنم یا نزنم؟

دهانم لبریز از حرف های ناگفته ایست که عمری درون سینه ام نگه داشتم

متن هایی نوشتم که همه نماد سکوت و غریبانگی و یک دنیا فریاد خاموش

انسان بی پشتوانه ای بود که هیچ ارزشی برایش قائل نمی شوند.

جنگ و خون و آه و افسوس!

همیشه از نوشته هایم فریاد بر میخواست و ناله های پنهان شده ام خود را

نشان میداد.

بار ها از نرسیدن گفتم و رسیدن را پیام آزادی نامیدم.از جاده های سرد،

غروب های تاریک،عصرهای جمعه،روزهای طولانی،لحظه های دیرگذر،ارزوهای

محال،چشمان پر خون،دستان تهی،دلتنگی بی امان و ناحقی و بی عدلی و

نابرابری و ظلم و جور و خفقان سخن به میان اوردم و تاکید کردم صبر نشانه

بشر بی پناه امروزست.

گاهی برخی از دوستان به من میگفتند چرا اینقدر غمگین و ناامید هستی؟

و من هیچ پاسخی جز سکوت نمیافتم.

چون حرفهایم ناتمام است. همواره ادامه می یابد بی انکه نگاهی به

وضعیت و احوال روزگار بیاندازد.

زمان های زمانه بی وفایی برای من یکیست. هیچ تفاوتی نمیکند.

لبخند روی لبانم همیشه با منست اما انچه در قلبم نهفته است چیز دیگریست.

هزاران هزار بار ان را بیان کردم اما حقیقت واژه چیزی ماورای این بیانات

است.

هردم امیدم را به اینده انتقال می دهم اما اینده ای را میبینم که امید برای

هیچکس شناخته شده نیست.

به امید فردایی که امید رنگی همه گیر به خود بگیرد.

موفق باشید و پایدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 18:3  توسط هانیه  | 

نیایش

الهي!قلبم أيينه جمال توست و چشمانم سپهر درخشانت و تبسم لبانم

 ترنم صفایت و ایمانم نمونه ای از یاد توست.

الهی!گرمای عشق تو تا مغز استخانم را سوزانده و صحت و صفای تو دست

دل به جانم انداخته است.

الهی!دنیایم از پرتو عشقت طلاییست نغمه تو در گوشم بانگ رهاییست.

الهی!پر پرواز نفسهایم از توست.به ستاره هایت سوگند که اگر بندی از بتدم

بگشایند بینند که آوازم از توست.

الهی!مردمانت،این دل به تو پرداختگان سر و جان باخته ای که غیر تو را

نشناسند و در مقابل شمشیر بلا قد بر افراشته کرده اند و سینشان را سپر

ساخته مهربانان من اند.

الهی!همه اجزایم با مهر تو آمیخته است. خون پاکم که در آن عشق تو می

جوشد  و بس برای آزاد ماندنت به زمین ریخته باد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 20:14  توسط هانیه  | 

سرنوشت سياه بشر

سحرگاهی در بهار که نسترن سرخ باغ همسایه از لب ایوان به افتاب درود

می فرستاد و ابشار غزل های شاد گنجشکان از اوج سبز درختان به کوچه

می ریخت و خانه از نفس گرم یاس لبریز بود من با سرودن ترانه بی پناهی

که ذره ذره وجودم در ان ترانه تلخ به های های غریبانه اشک ریختند می

امدم.

در کنار نسترن سرخ همسایه از ستاره درخشان صبح پرسیدم:

((تو شعر و ترانه میدانی؟))

ستاره به جای پاسخ با بی تفاوتی به افتاب می نگریست.

دوباره پرسیدم:

((تو هیچ میبینی؟))

اما ستاره از دشت بی کرانه صبح به من همچون گم شده ای در افق می

نگریست.

ببین!

مرا مصاحب گنجشکان شاد نبین!

مرا معاشر گلبرگ های یاس ندان!

چرا که من در آن کرانه دوردست میان چشمه خون به زیر بال هیولای مرگ

زیسته ام و تا سپیده صبح به سرنوشت سیاه بشر گریسته ام.

باز هم از ستاره پرسیدم:

((تو هیچ می گریی؟))

اما ستاره با چشمان اشک آلود به پرسشی که پاسخ نداشت می

نگریست.

((بگو صدای من به کسی در ان سوی شب می رسد؟

بگو که نبض کسی در آن بالا می زند؟))

ستاره می لرزید!

((بگو!آیا کسی چون من در این رواق ملال به نماز شکایت ایستاده است؟))

ستاره می سوخت!

ستاره می مرد!

و من تکیده و غمگین به راه افتادم و افتاب همان گونه سرکش و مغرور به

انهدام جهان ستمکار می نگریست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 21:37  توسط هانیه  | 

هیچ مطلق

روزی وقتی نسیم زرد،خورشيد سرد را همانند برگ خشکی از لب دیوار

رانده است چیزی پس از غروب تواند بود.

هنگامی که چشمان بی نگاه من از رنگ ابر ها فرمان کوچ را تا انزوای مرگ

نادیده خوانده است.

وقتی که این قلب خرد و خراب و خسته ام از کار مانده چیزی پس از غروب

تواند بود.

چیزی پس از غروب به کجا خواهم رفت؟مپرس!هرگز نخواستم بدانم که چه

میشوم.یک ذره،يك غبار،خاكستري رها شده در پهنه ی جهان یا در سینه ی

زمین یا در اوج کهکشان یا هیچ.

هیچ مطلق!

هرگز نخواستم که بدانم چه میشوم...

اما چه بر سر این صد هزار

خاطره،قصه،نغمه،اواز،پرواز،راز،اشک،نفس،ارزو،امید،فریاد، خروش، حسرت

،دلتنگی  و روح در انتظار خواهد امد؟

این ها چه می شوند؟

ایا پس از غروب من بر باد می روند؟یا هر کجا که ذره ای از جان من

برجاست در سنگ،در غبار و در هیچ مطلق همراه با من اند؟

اخر این شکستگان صبور به کدام کرانه ی جاودانه پناه خواهند برد؟

پایان

با عذر خواهی کامل از همه دوستان عزیز به خاطر دیر به روز رسانی و تاخیر طولانی بنده در پست مطلب جدید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 11:25  توسط هانیه  | 

سراب دور

با این وجود که رنگین کمان لبخند در استان خانه نیست و در طلوع بهار، در 

 شهر یک ترانه نیست با شاخه های نرگس و شمع و چراغ و اینه و تنگ

بلور و ماهی نوروز را به خانه ی خاموش می برم.

شمع و چراغ و اینه و گل انگیزه هایی شادند.

اما در یک تنگ تنگ که به حصاری بلورین می ماند یک ماهی هراسان زندانیست.

در جمع شمع و نرگس و اینه و چراغ این ماهی هراسان با ان نگاه های

پریشان در جستجوی روزنه ای پیوسته دور می زند و دور می زند اما دریچه

ای به رهایی پیدا نمی کند. من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ بی تاب می

شوم و از شرم این ستم که بر این تشنه می رود چون برف در مقابل نگاه

خورشید اب می شوم.

چون باد پر هیاهو از جا  می پرم و این زندانی حصار بلورین را ارام تر از برگ

به اب ابدان می بخشم.می بینم که چگونه از نشاط رهایی، ازاد و سبک روح

 و سرمست در ان فضای باز پرواز می کند.

این ابدان اگرچه بلورین و این اب اگر چه به روشنی اشک چشم نیست اما

جهان او،وطن اوست. اینجا تمام انچه در ان موج می زند پیوندی از ذره های

تن اوست.

اه ای سراب دور!چرا ما را می فریبی با ان بلور و نور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 17:56  توسط هانیه  | 

زمين نفس مي كشد

بیندیشیم!چگونه خاک نفس می کشد؟

چه زمهریر غریبی!

چهره ی مهر شکست. سینه ی خاک فسرد.

زهره ی سنگ شکافت

پرندگان هوا دسته دسته جان دادند

گل اوران چمن برای همیشه پژمردند

در اسمان و زمین کمین هول کرده بود وبه تنگنای زمان مرگ درنگ.

جهان به سر رسیده است ؟اسمان پاسخی نداشت

باغ دوباره می خندد ؟کسی یقین نداشت

چه زمهریر غریبی!

بیاموزیم!چگونه خاک نفس می کشد؟

اینک شکوه رستن طلوع فروردین است

ان همه برف گداخت

این همه گل دمید و این همه رنگ شکفت

زمین به ما اموخت قبل از حادثه نباید پای پس کشید

مگر از خاک کمتریم؟

زمین نفس می کشد ما چرا نفس نکشیم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:47  توسط هانیه  | 

دهه ي سبز

با عرض تسليت به مناسبت اربعين حسيني به تمام حسينيان عاشق

به ابی بودن خویش ابی ندیدم،به سرسبزی خویش کاجی ندیدم،به ازادی خویش راهی ندیدم،تا حادثه ی سرخ رسیدم اما با مردم شب دیده به دیدن نرسیدم.

قسم می خورم من از این روزگار خیری ندیدم.

اما در قله هاي خيال خود با مهر پايان مرداب در دستانم و حكم اغاز طوفان در انگشتانم و كوله باري از حسرت بر پشتم و سجاده اي پاك در پيشم همواره راه پيروزي را پيموده ام.

دوستان حماسه ي بي انتهاي ما اغاز شد.

بنگريد كه چگونه بر اوج قله هاي خطر،جاي پاي ما از خون نقش بسته است!

ما رو به افتاب سفر مي كنيم.

۲۲ بهمن سبز مبارك باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:10  توسط هانیه  | 

حذف انسان از دفتر زندگی

تا امروز نوشتم از انچه که در فراسوی خاطرات ترک خورده ام با من همراه بود،از انچه که می توانستم بگویم،می خواستم بگویم،نمی توانستم بگویم و نمی گذاشتند که بگویم.اما اکنون می خواهم تمام زندگیم را با فریادی ناشی از سکوت در دفتر قلبم خاطره کنم تا دنیا نحوه ی گذر عمرم را درخود احساس کند.عناوین خاطراتم عبارتند از:زندگی،گریه،رهایی و پرواز

ابتدا با نام خدایی که کلید قلب کوچکم است ان را می گشایم و اولین عنوان را بر برگ اول می نویسم.

زندگی: پاک زیستم و چه قدر ناپاک بودم اگر از ایمان خود یادگاری جاودانه چون کوه بر تراز بی بقای خاک نمی نشاندم.

برگ دوم:

گریه:نوشتم و گریستم،خنده کنان به رقص برخاستم،نعره زنان از سار خان گذشتم،من را پروای کسی نبود. در دوردست مردی را به دار اویختند. من به تماشا سر بر نداشتم. 

برگ سوم:

رهایی:خوش است پرکشیدن و رهایی یا اگر نه رها زیستن و مردن به رهایی،اما من در خود امیدی به رهایی ندیدم. سوز سرود اسیران همواره با من بود.

برگ چهارم:

پرواز:هنگامی که شانه هایم از وبال بال خمیده بود و در پاک بازی معصومانه ی گرگ و میش شب کور گرسنه چشم حریص بال می زد به پرواز شک کرده بودم.

 

هنوز یک عنوان باقی مانده است درحالی که تمامی صفحات دفتر قلبم پر شده است. ای قلب مهربان عنوان دوست دیرینه را فراموش کردی با وجود انکه از ان من بودی. هر انچه را که از گذر خاطره ها در وجودم یافتم نوشتم اما در این میان چه بی رحمانه بود حذف انسان از دفتر زندگی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 18:7  توسط هانیه  |